ژاک دريدا
در گفتگو با کریستفر نوریس
ARCHITECTURAL DESIGN DECONSTRUCTION 11, 1989
برگردان به فارسی از: ایرج یمین اسفندیاری
این گفتگو در خانه دریدا در حومة پاریس در یک نشست دو ساعته در مارس 1988 انجام شده است. د ر آن زمان دریدا مایل بود که در سمپوزیمTate شرکت کرده و با برنارد چومی و پیتر آیزنمن و چارلز جنکس و دیگران در میزگردی گفتگو کند. ولی چنین پیش آمد که او قادر نشد به این سفر برود و به جای آن آندریاس پاپاداکیس برنامهریز سمپوزیم برای من یک مصاحبه ویدیویی با او ترتیب داد که در بخشی از سمپوزیم نشان داده شد. باوجودی که وقت چندانی برای برنامهریزی و تدارک پرسشها از پیش نبود ولی مشکلی پیش نیامد و این مصاحبه تمام تمام نکات اصلی را که مایل به طرح آنان بودم همراه با موضوعات مربوطه گوناگون دربرگرفت. دریدا خوشبختانه پذیرفت که به انگلیسی صحبت کند و این کمک بسیاری بود برای نمایش ویدیو و دامن زدن به گفتگو در میان حاضران. در ویرایش نوشته، پرسشها را کمی گسترش دادهام تا تداوم لازم ایجاد گردد و همچنین علائم و اشاراتی را در برگیرد تا درک مطلب را برای خواننده ناآشنا با آثار دریدا آسان کند. در یک یا دو مورد که مطالب مفهوم نبوده اند جملات را دوباره سازی کرده ام ولی دخالت ویرایش را به حداقل رسانده ام و مطمئن هستم آنانی که نوار مصاحبه را دیده اند صداقت این نوشتار را تایید خواهند کرد.
در معرفی و توضیح کوتاه پروژة ساختارگشایی DECONSTRUCTION شاید بتوان گفت ساختارگشایی DECONSTRUCTION در پی بازنگری در تقابلهای حساس و یا ساختارهای دوگانة مفاهیم و ارزشهایی است که مبحث یا گفتمان «فلسفه غربی» را میسازند. این بازنگری شامل بسیاری تقابلها از جمله تمایز بین فرم و محتواForm & content، طبیعت و فرهنگ nature & culture تفکر و ادراک thought & perception قاعده و استثناءessence & accident ذهن و جسم mind & body تئوری و عمل theory & practice مذکر و مونث male & femaleبرداشت و استعارهconcept & metaphor گفتار و نوشتار speech & writing و غیره میشود.
بینش ساختارگشا Deconstructive سپس نشان میدهد که چگونه این مقولات دوگانه درون یک ساختار سیستماتیک، متشکل از سلسه مراتبی از امتیازات و ارجحیتها، به گونه ای حک شده اند که یکی از دو جفت همواره غالب است و بر موضوع مربوطه حکمروایی دارد. پس از آن هدف این است که موشکافانه نشان داده شود چگونه این سیستم پیچیده را میتوان از درون بازکرد تا جفت دوم یا مغلوب امکانات برابر و یا حتی برتر برای عرض اندام به عنوان یک شرط ممکن برای تمام سیستم بیابد. برپایه این نگرش نوشتار «در برابر گفتار» مرتباً در حاشیه، کم اهمیت و جایش (بعنوان تتمه و ثانوی) نشان داده شده است. رشته درازی از متفکران غربی از افلاطون و ارسطو گرفته تا روسو و هوسرل، سوسور، لوی استراس و علوم ساختارگرای معاصر همواره چنین برخوردی با نوشتار داشته اند. اما به نظر دریدا (درباره گرامرشناسی) Of Grammatology نوشتار اغلب با سربلند کردن مداوم این وضعیت خود را به عنوان جفت پس رانده شدة این سنتِ کلام محورlogocenteric به رخ میکشد. این مترسک و اخراجی بلاتکلیف، و یا تبعیدی، نقش خارج از صحنه اش پیش شرط این دستگاه است و این «منطق متمم گرای» غریب هنگامی فعال میشود که تفکر توسط یک نیاز قاطع برای حذف یا انکار آنچه که امکانش در از نو آغازیدن است برانگیخته شود.
پس از آنچه که در پیش رفت مشاهده این که چگونه یک چنین بازنگریِ ساختارگشا Deconstructive ممکن است تاثیراتی در گفتمان جاری، تفکرِ معماری (فرامدرن) بگذارد، مشکل نیست. چنان که پیتر آیزنمن پیشنهاد میکند: مقابله های سنتی بین سازه و تزییناتstructure & decoration تجرید و تجسم abstraction & figuration پیکره و زمینهfigure & ground فرم و کارکردForm & function قابل حل هستند.
معماری میتواند به جستجوی «میانه» در میان این مقولات بپردازد. دریدا نیز درباره «متمم بودن» معمارانه نوشته است: «جریانی از امکانات سازنده دیگرسان differance <دریدا برای شکاف و فاصله ای که در هرگونه دلالت میان معنا و موضوع وجود دارد واژه differance را پیشنهاد کرده است که خود از واژه فرانسوی difference به معنای تمایز متمایز است. نقل از کتاب ساختار و تاویل متن، نوشته بابک احمدی، ص 387> در میان و درون ادراکات و گشودن اندیشه های ناگشوده. بخش عمده ای از این مصاحبه به همین مطالب اختصاص دارد که از تفحص مشترک دریدا با آیزنمن و چومی حاصل میشود. دریدا در کتابش به نام «حقیقت در نقاشی» مقالاتی در باره والریvaleri، آدامی و تیتوس - کارمل Titus - Carmel دارد. در کارهای این افراد - همچون نوشته های اخیر دریدا - علائمی از داد و ستد نزدیک بین ساختارگشایی و مشکلات بازنمودِ نوشتاری و گرافیکی هست. منتقدان اصطلاح ساختارگشایی را درباره هنرمندان دیگری همچون دوشامپ، جاسبر جوانز و فرانسیس بیکن نیز بکار برده اند. دریدا خود نیز از ماگریت نام میبرد هنگامی که در تقدیر از او و از ساختارگشایی ای پندارِ حاصل از لال بازیmimetic و تاثیرات تصویر و نوشتار در کنار هم میگوید. و همینطور در مقاله اش «اعاده ها» Restitution دوباره پرسش «حقیقت» نقاشانه را از طریق مجادله مایر شاپیرو با هایدگر بر سر اهمیت حقیقی نقاشی «کفشهای کهنه بندی» وان گوگ مطرح میکند، این پرسش که این کفشها واقعاً به چه کسی تعلق دارند (پرسشی که برای هردو آنها اهمیت اساسی دارد.)
بدین ترتیب در این مصاحبه سئوال این است که چه رابطه ای میتواند بین این اشکال گوناگون فعالیت ساختارگشا وجود داشته باشد. به عبارت بهتر ساختارگشایی ای خلاق از یکسو و از سوی دیگر نظرات انتقادی و آسیب شناسانه. البته طرح مساله به این شکل برگشتن به همان روش فکری دوگانه های مملو از ارزش است که ساختارگشایی قصد چالش و درافتادن با آن را دارد. ولیکن به همان اندازه اشتباه خواهد بود اگر تصور شود که به محض پی بردن به ظاهر فریبنده آنها بتوان نهایتاً از این مقولات متافیزیکی فلسفی دوری کرد. داشتن یک آگاهی همه جانبه به طریقی که این مقولات در روش فکری ما نسبت به هنر، فلسفه و علوم انسانی لانه میکنند که در عین حال باعث بروز تنشهای مساله آفرین در درون و در میان این قواعد میشوند، ضروری است.
در نوشتار «حقیقت در نقاشی» دریدا مینویسد: «باید تیغه ها، لبه ها و نوک های کیاسموس هایchiasmus مشخصی را تیز کنیم.»
این پیکرة مجازی - استعاره عبارتهای متبادل یا متقاطع - نقش مهمی در دریافت دریدا از کانت و مبحث «آدین گری - پاراگون»parergon دارد که چارچوب تفکر کانت درباره مسائل قضاوتِ زیبایی شناسانه است. این و چند استعاره دیگر (مانند کاتاکرسیس، catachresis سخنِ دوپهلو) که با ریشه نگری کردن در وجه شکلانیfigural زبان به ورای مرزهای خرد و بازنمودِ کلام میرود، در نزد آیزنمن نیز از اهمیت بسزایی برخوردار است. به گفته آیزنمن «راه رسیدن به سخن دوپهلو پس راندن استعاره نیست؛ بلکه باید سخن دوپهلوی پس رانده شده در استعاره را پیدا کرد، و برای رسیدن به نوع دیگری از معماری نباید معماری کلاسیک را پس راند؛ بلکه درواقع با گشودن جراحانه کلاسیک و مدرن میشود آنچه که سرکوب شده است را دریافت.»
این مصاحبه را میتوان بداهه هایی درباره روشی که ساختارگشایی چنین مسائلی را برای فلسفه و هنرهای بصری میگشاید در نظر گرفت.
نوریس- شاید بشود با یک سئوال نسبتاً پیش افتاده شروع کنیم: آیا چیزی بعنوان هنر ساختارگشاگرا و یا مشخص تر، معماری ساختارگشاگرا میتواند وجود داشته باشد؟ بعبارت دیگر آیا این عنوانها به سبک معینی، یا پروژه خاصی و یا مجموعه ای از کارهای ويژه اطلاق میشوند؟ یا این که گونه ای نگرش مشخص را به کارها و پروژه های مختلف تعیین میکنند؟ يا درک متفاوتی است که از عقاید تثبیت شده درباره فرم، ارزش و بازنمود زیبایی شناختی گسسته است و (یا حداقلی به چالش با آنان پرداخته است)؟
دریدا - نمیدانم، باید اذعان کنم که من نیز در ابتدا ترم، معماری ساختارگشاگرا را بکار نمی بردم و به جای آن از ترم، بحث ساختارگشا درباره معماری استفاده میکردم. در ابتدا فکر میکردم که این یک بحث تمثیلی و تشبیهی است و نه یک چالش سخت و شدید. سپس - همانطور که در جایی توضیح داده ام - پی بردم که برعکس، موثرترین طریق بکارگیری ساختارگشایی عبور دادن آن از میان هنر و معماری است. همانطور که میدانید ساختارگشایی فقط موضوع یک بحث و یا جابجا کردن محتوای لغوی یک مبحث یا ساختار مفهومی آن و یا چیزی از این قبیل نیست. ساختارگشایی به قلب ساختارهای اجتماعی و سیاسی میزند و با مقاومت وجابجایی نهادها سروکار دارد. من فکر میکنم که با وضع موجود در هنر و معماری، برای ساختارگشودن موثر در محراب های سنتی - تئوریک، فلسفی، فرهنگی - باید آن چیزهایی را که من ساختارهای منجمد، نه به معنای ساختارهای مادی؛ بلکه در رابطه با ساختارهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی می نامم جابجا کرد. و تمام برداشت هایی که هدفِ (اگر بشود این واژه را در اینجا بکار برد) ساختارگشایی هستند، همچون خداشناسی و مذهب، تحت سلطه قرار دادن آنچه که احساسی است نسبت به آنچه که عقلانی است و از این قبیل - برای رسیدن به معماری ساختارگشا موثراً جابجا میشوند. به همین دلیل، باوجود ناتوانی تکنیکی، روز به روز علاقه من به معماری افزون میشود.
نوریس - ممکن است راجع به کارهای مشترکتان، با برنارد چومی و پیتر آیزنمن و پروژه هایی که در پاریس در حال اجرا هستند کمی صحبت کنید؟
دریدا - چیزی که می توانم بگویم در واقع تعریف چگونه پیش آمدن این وقایع است. یکبار تلفنی از برنارد چومی، که در آن موقع او را فقط از طریق سابقه کاری اش می شناختم دریافت کردم. چومی به من گفت: که چند تن از معمارها علاقه مند به کارهای شما هستند و آیا شما علاقه ای به کارکردن با آنها در پروژه ای درLa Villete دارید؟ ابتدا متعجب شدم؛ ولی گفتم چرا که نه؟ و این اولین تماس من با چومی بود و پس از آن نگاهی به پروژه ها کردم و نوشته هایی از چومی و آیزنمن را خواندم. سپس چندبار آیزنمن را در نیویورک ملاقات کردم. با یکدیگر کار کردیم، راجع به تمام مسائل گفتگو کرده و جهت یابی کردیم، و اکنون کتابی حاصل این همکاری هاست که به زودی منتشر میشود. پیشنهاد من این بود که کارمان را از بررسی نوشته ای که من اخیراً درباره Timaeus افلاطون نوشته بودم آغاز کنیم؛ زیرا که این متن توجه به فضا و ساختارگشایی در عالم انسانی دارد. همچنین این نوشته توجه به مسئله ای دارد که مورد علاقه من بود که همانا روش جبری economic determination طریقی است که معمولاً افلاطوت را میخوانیم. روش انجام کار برای من بسیار اهمیت داشت. بنابر این متن را به پیتر آیزنمن دادم واو به شیوه خودش پروژه ای را در رابطه با آن آغاز کرد که در عین حال مستقل از متن من بود. این یک همکاری سالم بود و نه آن که یکی کار دیگری را مورد استفاده قرار دهد یا آن را فقط تصویر کند و یا قسمتهایی از آن را انتخاب کند.... بنابراین یک نوع تفاوت، یا بهتر است بگویم یک نوع دیالوگ سازنده بین مسائل مورد توجه طرفین، روشها و همچنین اشخاص ایجاد میشود. اکنون بعد از 18 ماه یا دو سال کار، آن پروژه آماده ساخته شدن، یا به واقعیت درآمدن است.
نوریس- پس اشتباه است اگر، این توجه ناگهانی به روابط، پیوستگی ها و نزدیکی ها یا علاقه مندی های مشترک بین ساختارگشایی و هنرهای بصری را بعنوان یک چرخش در تفکر شما ببینیم؟ درواقع چندین قطعه در نوشته های پیشین شما هست - منظورم نوشته هایی مانند: زورforce ، اهمیت significance، پیدایش genesis، یا ساختارstructure است - که بحث حول (اجازه بدهید بگوییم) استعاره های بسیار مهمی که منشاء معمارانه دارند میچرخد. در آنجا زمینه کار مطالعه تنگاتنگ پروژه های پدیده شناسانه و ساختارگرایانه بود - بطور مشخص تر، سوسورSaussure و هوسرل Husserl- هردو سخت گیر و دقیق بر مسئله ولی در نهایت با بازتابهای ناسازگار در مورد سرشت زبان و معنا. بنابراین شما مینویسید: «طرح و نقش ساختارها روشنتر ظاهر میگردند هنگامی که محتوا، که انرژی زندگی بخش معناست، خنثی میشود. چیزی مانند معماری یک شهر متروک و بدون سکنه، که در اثر یک فاجعه طبیعی یا هنری به جز اسکلت اش باقی نمانده باشد. یک شهر بدون اهالی، که نه تنها متروک است، بلکه محل رفت و آمد ارواحی چون معنا و فرهنگ است.» و البته این پیکره ها و تشبیه های معمارانه در نوشته های اخیر شما درباره کانت و سنت زیبایی شناسی کلاسیک بیشتر دیده میشود (مانند مقاله آذین گری The Parergon در کتاب، حقیقت در نقاشیThe Truth in Painting. پس به نظر کانت، فن معماری «هنر سیستمها» است که نظم های گوناگونی از ادعا - حقیقت را با یکدیگر ترکیب میکند و سلسه مراتب لازم میان آنان را تامین میکند. بنابراین به گونه ای میشود گفت که کارهای شما همواره توجه زیادی به الگوها و استعاره های معمارانه داشته اند. آیا شما هم چنین تداوم واضحی را می بینید یا اینها تماماً تخیلات من است؟
دریدا - نه، اصلاً نه. اما مطلبی درباره مفهوم تشابه یا استعاره های معمارانه بسیاری، نه فقط در نوشته های من، بلکه در تمام سنت فلسفی هست. همین ساختارگشایی - واژه ساختارگشایی - خیلی بنظر می آید که یک چنین استعاره ای باشد، یک استعاره معمارانه. اما من فکر میکنم مطلب پیچیده تر از این است؛ زیرا این واژه در موقعیت خاصی ظهور کرد یا مشخص شد، موقعیتی که ساختارگرایی بر صحنه غالب بود. بنابراین ساختارگشایی در موضوعات معینی با پروژه ساختارگرایی شریک شد در حالی که همزمان آن پروژه را مورد حمله قرار میداد. اما ساختارگشایی به این معنا نیست که باید در میان استعاره های معمارانه ماندگار شد. مثلاً این طور نیست که باید آنچه را ساخته شده است- مانند ساخته های فیزیکی، فرهنگی یا تئوریک- خراب کنیم تا زمین همواری برای ساختن چیزی جدید فراهم شود. ساختارگشایی شاید راهی باشد برای زیر پرسش بردن خودِ همین الگوی معمارانه- الگوی معمارانه ای که پرسش اصلی است، حتی درون فلسفه، استعاره هایی مانند فونداسیون و پی یا استخوانبندی و ساختارهای بزرگ یا آنچه که کانت «دانش معماری» architectonic می نامد و غیره و همچنین مفهوم قوس arche ... بنابراین ساختارگشایی به مفهوم زیر پرسش بردن معماری در فلسفه و شاید در خود معماری نیز هست.
هنگامی که به آنچه اکنون «معماری ساختارگشا» می نامیم پی بردم، به کوشش که این معماران برای ساختارگشودن اساس سنت میکردند علاقه مند شدم، آنان هرآنچه که معماری را تحت تسلط چیز دیگری قرار میداد به نقد میکشیدند - مانند ارزشهای مفید بودن، زیبایی، قابل زندگی بودن و غیره - نه برای ساختن چیز دیگری که بی فایده، زشت یا غیرقابل سکونت باشد، بلکه برای آزاد کردن معماری از این غایتهای بیرونی و اهدافی فرعی، و نه برای تدوین مجدد معماری اصیل و خالس و ناب، بلکه برعکس، دقیقاً برای در ارتباط قرار دادن معماری با واسطه های دیگر، با هنرهای دیگر، برای آلوده کردن معماری... و توجه کنید که در برخوردم با ساختارگشایی به خودِ برداشت استعاره، تا زمانی که شبکه پیچیده ای از نکات فلسفی را درگیر میکند، مظنونم زیرا همواره باعث عقبگرد ما به نقطه ای در معماری میشود...
نوریس - بله این موضوع است که شما در پیشگفتار نوشته «پنجاه و دو کلام قصار» Fifty - two Aphorism خود بیان میکنید. در آنجا شما به صراحت این عقیده که ساختارگشایی به نوعی یک «استعاره معمارانه» باشد را نفی میکنید، و حتی امکان اشاره غیرمستقیم آن به پروژه ای جاری در زمینه ساختمان و طراحی را نیز رد میکنید، و آنطور که شما میگویید، دلیلش این است که دیگر از مفهوم استعاره نمی توان بهره ور شد؛ اما فکر نمیکنید که به همین قوت بتوان گفت که غیر ممکن است که بدون تاثیرات «مفهوم استعاره» کاری از پیش برد (همانطور که شما چند سال پیش در «اسطوره شناسی سپید» گفتید) - و همانطور که نیچه بحث میکند- که در واقع تمام مفاهیم به استعاره تنزل می نماید، پس همچنین میتوان گفت که ما فقط با مفاهیم استعاری سروکار داریم، ایده هایی که، از زمان ارسطو تاکنون، همواره مورد بحث فلسفی بوده اند؟ من این بحث شما را بعنوان نمونه ای دیگر از اصراری محکم بر این که به «ساختارگشایی» نباید به عنوان گسستن از «فلسفه غربی» و یا جهشی به بیرون از سنت کلام محور که فکر کند بر زمینی اساساً متفاوت فرود خواهد آمد، نگریست میپذیرم. اما پذیرش همین نیازِ کارکردن صبورانه در درون و بر علیه ساختارهای فکری موروثی باعث تمایز مشخص از دیگر اشکال تفکر فرامدرن که از دقت و شدت کمتری برخوردارند نمیشوند؟ احتمالاً حدس زده اید که این سوال را به این امید طرح میکنم که شاید شما را به سوی ارائه نکات مشخصی که ساختارگشایی را از پروژه فرامدرن وسیعتر جدا میکنند سوق دهم.
دریدا - همانطور که میدانید، من هرگز واژه یا پیشوندِ فرا post را استفاده نمیکنم و برای آن دلایلی درام. یکی از این دلایل این است که استفاده از پیشوند اشاره به دوران و مقاطع زمانی دارد که به نظر من خیلی مسئله آفرین است. دیگر این که واژه «فرا» حکایت از به انتها رسیدن چیزی میکند. و این که میتوان از آنچه که پیش از ساختارگشایی جریان داشته آسوده خاطر بود و من به هیچوجه اینطور نمی اندیشم. مثلاً برگردم به نکته اول سئوال شما، من معتقد نیستم که مقابله بین مفهوم و استعاره را هرگز بتوان از بین برد. من هرگز مطرح نکرده ام که مفاهیم چیزی جز استعاره ها نیستند، یا نمیتوان از تمایز آن دو استفاده کرد؛ زیرا در پایان همان مقاله (اسطوره شناسی سپید) در واقع من این بحث را ساختارگشایی کرده ام و میگویم که بخاطر دلایلی، از جمله دلایل علمی، به حفظ این تمایز نیازمندیم. و از همین رو این نظریه پیچیده و بغرنج است.
در مورد معماری، من فکر میکنم هنگامی ساختارگشایی (اجازه دهید برای صرفه جویی در وقت از همین واژه استفاده کنیم) انجام میشود که فلسفه معماری و پیش فرضهای معماری، مانند هژمونی زیبایی و قشنگی، هژمونی مفید بودن و کارکرد داشتن، نمی توان و نباید به سادگی ارزشهای سکونت پذیر بودن، فونکسیونل بودن، زیبا بودن و غیره را به دور ریخت. به عبارت دیگر، باید فضا و شکل جدیدی ساخت، روش جدیدی برای شکل دادن به ساختمان جست تا بتوان این موتیفها یا ارزشها را، با حذف هژمونی خارجی شان، دوباره بکار گرفت. به نظرم خلاقیت معماران توانمند در همین تجدید کاربرد این عوامل، با در نظر داشتن مسائل اقتصادی، سنتی و خاطره ای است. ساختارگشایی به معنی فراموش کردن گذشته نیست. هرآنچه که بر خداشناسی یا معماری یا هرچیز دیگری غلبه داشته است هنوز وجود دارد، این نقوش حک شده، یا بهتر است بگویم، پرونده این ساختارهای ساختارگشوده بایگانی شده باید تا آنجا که در توان ماست خوانا باشد. این راهی است که من میکوشم درباره اش بنویسم و تدریس کنم. و فکر میکنم تا حدودی در مورد معماری نیز صادق باشد.
نوریس- شما بر شک خود نسبت به «فرا» جنبش ها د رفلسفه و هنر همچون «فرا مدرن»post - modernist، «فرا ساختارگراpost - structuralist» یا «فرا انسانگراpost - humanist» تاکید کرده اید (مثلاً در مقاله The End of Man) و این، به نظرم به دلیل آن است که تمام گامهایی که به نام فراسوی این یا آن راه جدید اساسی فکر کردن برداشته شده اند، ندانسته به همان مسیر فکری مخالفی غلتیده اند که قصد رهایی از آن را داشته اند. آیا احتمال اتفاق مشابهی را در مورد مساعی جاری برای گسستن از به اصطلاح سرمشقParadigm «مدرن» و ساختار مفاهیم و ارزشهای مربوط به آن نمی بینید؟ به همین علت پیتر آیزنمن میگوید: «معماری برای ورود به شرایط فراهگلی باید از سختی و انجماد و ساختار ارزشی مقابله های دیالکتیکی دوری کند. «مقابله هایی مانند: پیکره و زمینه ، تزیینات و ساختار فرم وکارکرد و غیره. یا شاید آنطور که بعضی ها مانند گریگوری آلمر مدعی اند کم یا بیش در طول دهه گذشته مسائل از مرحلة ساختارگشایی بعنوان نوعی نقد نوشتاری بسیار دقیق به مرحلة «گرامرشناسی عملی applied grammatology» بعنوان عمل نقش دهی مجدد خلاق که به ماوراء یک چنان کارِ اولیه و مقدماتی میرود، گذر کرده اند؟ آیا این مطلب توسط همکاری اخیر شما با هنرمندانی مانند آیزنمن و چومی تایید نمیشود، یا شما این را یک درک غلط یا یک مقابله نادرست میدانید؟
دریدا - من آن را یک مقابله نادرست نمی نامم. این مقابله ای است که به نظرم، در مورد بعضی اشکال دریافت تا جایی که مربوط به نقدِ روش، درون متون، متون ادبی یا حتی متون فلسفی می شود، بجاست. اما من از ابتدا مصر بوده ام که ساختارگشایی به سادگی یک روش یا متد، یک نقد یا انتقاد نیست. مفهوم نقد یا انتقاد به گونه ای ساختارگشا هست. ولی منفی نیست - از ابتدا با «آری گوییaffirmation» و «آری» پیوند یافته است. این آری گویی یک موقعیت به معنای هگلی نیست. بنابراین حرکتی که گریگوری آلمر توضیح میدهد چندان حرکتی در مقوله ساختارگشایی نیست. این حرکت را در برخی موارد میشود دید- نه در کارهای من، حداقل نه از این نقطه نظر، بلکه در انواع زمینه ها، رشته های آموزشی متن ها و انتشارات - این تنوع از ابتدا در متون ادبی و فلسفی، در نقاشی و اکنون در معماری، متون قانونی و بسیاری چیزهای دیگر لازم بود.
بنابراین من فکر میکنم که این طریق گشودن مرزها، بخصوص مرزهای آکادمیک بین متون و رشته های آموزشی اهمیت دارد، منظور من از مرزهای آکادمیک فقط فلسفه و رشته های آموزشی انسانی نیست - بلکه ضروری ساختارگشایی است. پیوند زدن یک هنر به هنر دیگر، آلوده کردن ضوابط، و مخلوط کردن زمینه ها، گاهی اوقات روش کار یا استراتژی ساختارگشایی است؛ اما مهمتر از آن اینان لحظاتی تاریخ سازند. به همین دلیل من فکر میکنم که ساختارگشایی متعلق به دوره یا زمان خاصی، حتی مدرن، نیست.
من فکر نمی کنم که ساختارگشایی چیزی مختص دوران مدرن باشد. برخی جنبه های «مدرن» را در بعضی زمینه های آکادمیک میتوان ساختارگشایی نامید؛ اما آنچه که ساختارگشایی را اجتناب ناپذیر می سازد از بسیاری دوران پیش، حتی در آثار افلاطون و دکارت، نیز در کار بوده است. بنابراین باید بین پدیده هایی که تماماً ساختارگشایی نیستند و باعث رشد متدها، روشهای تدریس، چاره جویی های موضوعی ای میشوند و آن دسته که نامرئی تر، مصرتر و کمتر تابع سیستم یا روش هستند که در عین حال امکان ساختارگشایی موضعی را در مباحث و در تدریس و در هنرها ایجاد میکنند تمایز قائل شویم.
نوریس - آیا این که واژه «مدرنیسم» - بگذریم از فرامدرنیسم- در نزد فلاسفه از یکسو، و منتقدان ادبی یا تاریخ نگاران هنر از سوی دیگر، معانی متفاوتی دراد مشکل آفرین نیست؟ و آیا لازم نیست که ساختارگشایی موقعیتی متفاوت از این دو پدیده را اتخاذ کند من در اینجا در واقع مقالات اخیر شما در مورد کانت، در مورد «اصل خرد» و در مورد سنت روشنگری بطور کلی، را در نظر دارم. در آنجا شما به وضوح متذکر میشوید که نمیتوان به سادگی از این سنت گسست و این که هر انتقادی باید از درون این سنت برخیزد و از مقولات و ادراکات نقد روشنگری نشات گرفته باشد، در عین حال که ادعای آنان برای دست یافتن به حقیقت مطلق را زیر سئوال می برد. و من فکر می کنم که این بینش فاصله قابل ملاحظه ای بین تفکر شما و پروژه متفکرانی از قبیل لیوتار یا بودریال قرار میدهد. چنان که «چرخش» فرامدرن در ادبیات، هنر و تئوری، فرهنگ مجموعة مختصات تاریخی متفاوتی دارد و برخورد آن با موضوعات حقیقت، خرد و نقد ایدئولوژیکی نوع دیگری است. آیا این تفاوتها در مناظرات اخیر مغشوش نشده اند؟
دریدا - من مایل نیستم ساختارگشایی را نقد مدرنیت بنامم. ولیکن نه «مدرن» است و نه به هیچ مفهومی تمجید از مدرنیت. دست زدن به یک چنین کلی گویی هایی درباره یک دوران بسیار عجولانه و نارس است. من واقعاً معنی این مقولات را نمیدانم، بجز این که البته کم و بیش میتوانم بگویم که منظور دیگران از طرح این مقولات چیست... اما برای من اینان مفاهیم به دقت تعریف شده ای نیستند. چنان که ساختارگشایی نیز یک مفهوم واحد و منسجم نیست، هرچند که اغلب به این طریق بکار گرفته میشود، استفاده ای که به نظر من مغشوش کننده است... بعضی اوقات برای حفظ تباین و چندگانگی لازم در اداها، ژستها، زمینه ها و شیوه ها، ترجیح میدهم که جمع ببندم و بگویم ساختارگشایی ها. از آنجایی که ساختارگشایی نه سیستم است و نه متد نمیتواند همگون و متجانس باشد و از آنجایی که در برخورد به زمینه ها یگانگی هر زمینه ای را در نظر میگیرد در زمینه های گوناگون متفاوت است. پس این عقیده که «ساختارگشایی» یک تئوری، متد یا مفهوم یکنوایی را تداعی میکند قاطعانه نمی پذیرم. با این وجود باید چیزی را تداعی کند، چیزی که در عملش و یا نتایجش می تواند شناخته شود...
البته این به این معنی نیست که ساختارگشایی همان «چیز» است یا که میتوان ساختارگشایی را همه جا یافت. پس باید تصویری علمی و درکی منظم از ساختارگشایی تعریف کنیم. اما گردآوری چنین چیزی در یک فرمول ساده بسیار مشکل است. میدانم که دشمنان ساختارگشایی میگویند که: «خوب، چون نمیتوانی تعریفی ارائه دهی پس این باید یک درک مغشوش باشد و تو هم باید یک متفکر اغتشاش گر باشی.» پاسخ من به آنان این است که ساختارگشایی در درجه اول یک سوءظن به این نوع تفکر است - تفکر «چه هست؟» و «جوهرش چیست؟» و غیره...
نوریس - میتوانیم کمی بیشتر به این نکته بپردازیم؟ بعضی از تئوریسینهای فرامدرن (از جمله چارلز جنکسن) آنچه را که آنان بعنوان دلالتهای منفی و حتی پوچ گرایانه (نهیلیستی) جنبش ساختارگشایی در هنر معاصر می بینند، مردود دانسته اند. به نظر جنکسن «معماری در جوهرش سازنده است. سازه ها را بنا می کند، وابسته است به اشتراک مساعی با اعتماد متقابل، ترکیب بصیرت و دوراندیشی، حسن نیت و سرمایه گذاری - که تمام آنان را ساختارگشایی اگر نه کاملاً خراب، حداقل تیشه به ریشه آنان میزند.» فکر کردم که ممکن است مایل باشید نکاتی در مورد این مطلب و پاسخ هایی مشابه آن، بويژه با در نظر داشتن مناظرات جاری - در نشریات انگلیسی و امریکایی - درباره «سیاستهای ساختارگشایی و تمایلات نهیلیستی متصور بر آن» مطرح کنید. مطمئنم که خواهید گفت آنان اشتباه درک کرده اند.
دریدا - مسلماً، مسلماً. انتقادات و مخالفتهای زیادی در نشریات بخصوص نشریات بد می بینیم...
این به معنای آن نیست که اشخاصی که این مطالب را می نویسند حسودند. اینان اغلب افرادی آکادمیک هستند که بسیاری از مطالب را که نه فقط من؛ بلکه دیگران نوشته اند و تاکید کرده اند که ساختارگشایی نه منفی است و نه نهیلیستی، نمی خوانند. البته این مربوط میشود به این که نهیلیسم را چه بدانیم البته و صد البته. و این که اصولاً چه کسی میداند نهیلیسم چه هست و چه نیست؟ حتی کسانی که مخالفت میکنند این سئوال را پیش نمی کشند که «نهیلیسم چیست؟» با وجود این ساختارگشایی در پیوند با وعده ها، درگیریها و مسئولیتها یک «آری گویی» است و باید باشد، همانطور که میدانید روز به روز بیشتر با مفاهیم - حتی مفاهیم کلاسیک - مسئولیت، آری گویی و تعهد سروکار پیدا میکند... بنابراین وقتی کسانی آن را منفی، نهیلیستی و غیره می نامند یا نمی خوانند یا سوءنظر دارند؛ اما این را میتوان و باید مشخص کرد.
نوریس- در «کلمات قصار» شما به یک «قرارداد ازلی - ابدی» اشاره میکنید که همواره بین معماری و ایده معینی از مسکن و ماوا وجود داشته است و البته این اشاره ای است به هایدگر و کل مضمون ساختمان، مسکن وتفکر شاعرانه. همچنین در جای دیگری ولی در رابطه با همین زمینه اظهار میکنید که «مکان قابل سکونتی برای کلام قصار وجود ندارد»
به عبارت دیگر میگویید که جایی برای کلام قصار در بنای ذهن ساختة بزرگ که فلسفه سنتاً در آن خانه کرده است وجود ندارد. بنابراین «کلام قصار نه خانه است نه معبد، نه مدرسه، نه پارلمان، نه اگورا، نه مقبره، نه هرم وبالاتر از همه نه یک استادیوم. دیگر چه؟ ممکن است خواهش کنم این خط فکری بخصوص را در هرجهتی که مایلید پیگیری کرده روشن کنید که چه رابطه ای با نوشته های اخیر شما درباره هایدگر دارد؟
دریدا - سوال بسیار مشکلی است.
نوریس - بله متاسفم...
دریدا - نه، نه، ابداً. سوالات مشکل ضروریند. این واقعیتی است که معماری همواره بعنوان مسکن یا عامل مسکن - مسکن برای انسانها یا خدایان - مکانی که مردم یا خدایان در آن حضور دارند، تجمع میکنند یا زندگی میکنند و یا غیره، ترجمه شده است. البته این ترجمانی بسیار عمیق و قوی است؛ اما [ترجمانی] که ابتدا معماری، آنچه معماری یا هنر ساختمان می نامیم، را به ارزشی که زیر سوال است تسلیم میکند. در بینش هایدگر چنین ارزشهایی به مسئله ساختمان مربوطند، به مجموعه مفاهیمی همچون نگهداری، حفاظت و مراقبت و غیره. و من علاقه مند بودم که این فرضیات هایدگر را مورد سوال قرار دهم. این پرسش که اگر معماری در قید این ارزشهای مسکونی بودن، خانه دادن، سرپناه آدمیان یا خدایان بودن نباشد چه خواهد بود؟ امکان چنین چیزی هست؟ و در اینصورت هنوز معماری خواهد بود؟ من فکر میکنم آنچه که افرادی چون آیزنمن و چومی - که خود را معماران ساختارگشاگرا می نامند - به من نشان داده اند نمایانگر امکان پذیر بودن این امر است، امکان پذیر بودن نه برای به واقعیت آوردن آن، نه برای نمایش آن، زیرا همواره میتوانید به کارهای معماری آنها بعنوان جا دادن برای مسکن و سرپناه و غیره نگاه کنید، و پرسش دیگر من این نیست که آنان چه می سازند، بلکه ما چگونه آنچه را که میسازند ترجمه میکنیم. البته ما میتوانیم ترجمانی بسیار سنتی داشته باشیم و آن را بعنوان تغییر شکلی «مدرن» از همان نوع سابق معماری ببینیم. بنابراین ساختارگشایی تنها تعهد یا عمل معمار نیست، بلکه همچنین وظیفة مردمی که میخوانند، به این ساختمان ها نگاه میکنند، وارد فضای آنان میشوند، در آنان حرکت میکنند و به راه های گوناگون فضای آنان را تجربه میکنند نیز هست. از این نقطه نظر من فکر میکنم که تجربة معمارانه (بهتر است بجای ساختمان آنرا اینگونه بنامیم ....) یا آنچه آنان ارائه میکنند دقیقا شانس تجربه کردن امکان پذیر بودن اختراعات یک معماریِ متفاوت را فراهم میکند، معماری ای که میتوان گفت هایدگرین نیست ...
نوریس - مجموعه «کلمات قصار» مقدار قابل توجهی درباره کالج بین المللی فلسفه و اقداماتش در افزایش مبادله میان رشته های تحصیلی گفتگو میکند. همچنین این نکته را مطرح میکند که پیرامون «پروژه ها» در این یا آن رشته صحبت نشود؛ زیرا کاری را که عهده دار شده اند از پیش مورد بازجویی قرار میگیرد یا در انطباق با مفاد حاکمه یا فرجام شناسی بررسی میشود. لذا شما در کلام قصار شماره 36 چنین مینویسید: «گفتن این که پروژه ای ندارد به معنی - نفی تجربه گرایی یا جستجوگری آن نیست. به همین دلیل معماری بدون پروژه شاید درگیر کاری فکورانه تر، خلاقانه تر و خیرخواهانه تر بشود» ممکن است کمی بیشتر راجع به انواع تازه و خلاق فکر کردن که از نزدیک کردن مردم جداشده با این رشته ها حاصل میشود بگویید؟ چه میگذرد وقتی که «ایده ردوبدل میکنید» - به زبان خیلی ساده - با هنرمندانی چون آیزنمن یا برنارد چومی آغاز کاری بدون هدفها و خواسته های مشخص، بدون مقصدی فرجام شناسانه به کجا خواهد انجامید؟
دریدا - من واژه «پروژه» را در مطلب راجع به معماری با معنی فرانسوی آن بکار بردم. نمیدانم آیا در انگلیسی هم همان معنی را میدهد. پروژه چیزی است مقدم بر کار که حساب و کتاب خودش را دارد. نقشی حالکمه که بعداً میتواند بکار گرفته شود و گسترش داده شود. و این رابطه بین پروژهريا، یا برداشت، با آنچه به عمل در می آيد مانند رابطه میان مشخصه ای متعالی و حلول و تجسم آن در بدن یا نوشتار و غیره است. لذا واکنشی انتقادی به این مفهوم پروژه، در بین تعدادی از معماران فرانسوی، جریان دارد وقتی من میگویم هیچ پروژه ای در این کالج نیست، منظورم این نیست که ما بدون هیچ انگاره ای که به کجا خواهیم رفت آغاز میکنیم، بلکه معادل فلسفی یا کلاسیکی برای رابطه میان پروژه و تجربه و عمل نداریم. مثلاً این کالج را از یک جنبه میتوان دارای خصلت نبیادی جدید دید. و البته «بنیاد» چیزی ست با پیوندهای قوی فلسفی و معماری. این کالج ساختمان، فرم، شکل، مکان و .... خودش را دارد. اما درواقع درون این کالج سوالاتی درباره معانی آموزش، بنیاد، فضای جمعی، سلسه مراتب و غیره. نه فقط در حوزه آکادمیک؛ بلکه؛ همچنین در رابطه با علم تدریس سازماندهی کلاس، طریق گزینش و به کار گماردن مردم، طریقی که سلسله مراتبها تثبیت یا بی ثبات میگردند و از این قبیل، مطرح میکنیم که اغلب ولی نه همیشه، ساختارگشا هستند. و تمام اینها مدلهای معمارانه خود را دارند. بنابراین چون الگوی ما دانشگاه غربی، آنگونه که اکنون سازمان یافته، یا فلسفه ای که در پشت این دانشگاه مدرن (یا دانشگاه مدرن غربی) قرار دارد، نبود، می بایستی حتی معماری فیزیکی و سمبلیک این مجموعه جدید را بدون مراجعه به الگویی از پیش داده شده خلق میکردیم.
البته در تمام مراحل می بایستی با الگوهای پیشین تبادل نظر، بده بستان و مصالحه کرد - چنین کاری استراتژی سیاسی است و من فکر میکنم معماران نیز باید با هنجارها و محدودیتهای عملی و غیره مذاکره و معامله نمایند. با این حال، این تاکتیکها بسوی چیزی که تازه و جدید باشد، یا تغییری واقعی در ساختار کهنه ایجاد کند، جهت داده شده اند. من فکر میکنم که از آغاز من و دوستانم مطمئن بودیم که این مطلب پیش از همه تازگی خواهد داشت - چیزی تازه برای ساختن در مفهوم معمارانه آن، تعهدهای جدید، فضای نو، گستره تازه ای برای دانش، اما، مشخص تر، حس میشد که باید با معماران کار میکردیم و این که آموزش و تجربه معماری وجه عمده ای از کار ما در کالج میبود. پس هرچند که همکاری من با آیزنمن و چومی رسماً بخشی از برنامه نبود؛ ولی در رابطه با کالج باعث برگذاری کنفرانسها، جلسات و رفت و آمدهای گوناگون شد که خود علت همکاری نزدیکتر فلاسفه و معماران شد. مثلاً «کلمات قصار» را من برای یکی از این برنامه ها نوشتم.
نوریس - شما در رابطه بین مدرنیت در هنر، معماری، فلسفه و غیره و یک ایده مشخص برای دانشگاه مدرن، از نوع آنچه که حدود دو قرن پیش در آلمان تاسیس گردید و هنوز هم تاثیرات عمده بر تفکر ما در باره رشته ها، موضوعات مطالعه، مسائل مبروط به توانایی هوشی و از این قبیل دارد، گفته اید. و این گفته شاید ما را برگرداند به گفته دیگر شما درباره «دانش معماری» کانت و آیین او در مورد قریحه هایی که جدایی کامل در قلمروهای عقل خالص و عقل عملی، ادراک تئوریک،قضاوت زیبایی شناسانه اعمال میکنند و توانایی ها یا وجوه... گوناگون آنان، تا حدودی کار شما در کالج بین المللی به طریقی ساختارگشودن این روابط است و نشان دادن این که چگونه این روابط باعث بروز دعواهای دادخواهی یا مرزی بی پایان شده اند که اغلب به عنوان سیاستهای نهادین عمل کرده اند.
دریدا - بله من با تعریف شما از آنچه که در جریان است موافقم. نه فقط ساختارگشودن تئوریک و نه فقط نشان دادن روند کار، بلکه کوشش برای ساختارگشایی در عمل، یعنی برپا کردن و ساختن ساختارهای تازه ای که این کار ساختارگشایی را ایجاب میکنند. کار ساده ای نیست و هرگز با یک عمل تنها انجام نمیشود. زمان طولانی و عملیات بسیار پیچیده ای لازم دارد. این کاریست همواره بی پایان و ناهمگون و فکر میکنم که چیزی به عنوان ساختارگشایی خالص و یا یک پروژه ساختارگشا کامل و پایان یافته وجود ندارد.
نوریس - آیا چنین خطری هست که ساختارگشایی احتمالاً با آن انتهای فرامدرن یا تفکر نو - پراگماتیستی که میگوید فلسفه چیزی جز یک نوع نوشتار در سطح شعر، نقد یا گفتگوی فرهنگی انسان نیست، آمیخته شود؟ و این تفاوتها صرفاً بازی با الفاظ است، یا از سوی یک آیین از کار افتاده دوران «روشنگری» درباره قریحه ها، تحمیل شده است، پس بهتر است آنان را به دور ریخته و هر تصوری از فلسفه بعنوان دارنده علائق ويژه خودش، تمیزدهنده حقیقت - ادعا، تاریخ مفاهیم یا هرچه از این قبیل را ترک کنیم؟ آیا چنین چیزی را بعنوان یک خطر همیشگی می بینید؟
دریدا - خطرهای بسیاری وجود دارد و این هم یکی از آنان است. بعضی اوقات خطر کردن مفید است. درها و فضا را به گستره هایی که سعی در حفاظت خود در مقابل ساختارگشایی دارند باز میکند. اما به محض این که در باز میشود، باید مسائل را مشخص تر کرد. و من در جواب سئوال شما میخواهم بگویم، نه درواقع فلسفه تنها یک «نوع از نوشتن» نیست، فلسفه مشخصه بسیار سفت و سختی دارد که باید در نظر گرفته شود و آن عبارتست از یک دیسیپلین و انظباط بسیار محکم با الزامات خودش و خودمختاری خودش، به طوری که نمی توانید به سادگی آن را با ادبیات، نقاشی و معماری مخلوط کنید. نکته ای که میشود دید این است که برخی شکافها در زمینه های گوناگون (از جمله زمینه های فلسفی) هست که ساختارگشایی را امکان پذیر میکند؛ اما نیاز به برخوردی سخت برای قراردادن بجای این شکاف که به این مثلاً آلودگی یا آشفتگی به گونه ای سازمان بدهد که الزامات ويژه آن از دیدش دور نشوند، همچنان در جای خود باقی است. بنابراین بسیار مظنونم - و این یک خصیصه فردی یا پرورشی نیست - من بسیار مظنون هستم به این بیش از اندازه سهل و آسان گرفتن اختلاط مباحثی که شما به آنان اشاره کردید. برعکس، ساختارگشایی بیشترین توجه را به چندگانگی، ناهمگونی و همین تفاوتهای قاطع و تقلیل ناپذیر دارد. اگر ما همجنس کردن همه چیز را نمی خواهیم پس باید به ویژگیهای مباحث، بخصوص مبحث فلسفه احترام بگذاریم.
نوریس - یک مقاله بخصوص از شما هست که فکر میکنم احتمالاً برای دقیق شدن به بعضی از این مسائل کمک کند. نام این مقاله هست از فحوای پیامبرانه ای که اخیراً در فلسفه بکار رفته، عنوانی که شما کلمه به کلمه از کانت عاریه گرفته اید یا (ذکر کرد ه اید) و چیزی که به آن برخوردم این است که در این مقاله در مطلب کاملاً متفاوت در سراسر متن جریان دارد. در واقع اغلب مشکل بشود تشخیص داد که آیا شما «حرف خود» را می نویسید یا این که مطلب مورد نظر را باید به صورت نقل قول خواند. در مواردی از ضرورت حفظ ارزشهای «روشنگری» مینویسید و محفوظ نگه داشتن آنچه که شما «بیداری و حساسیت شفاف» روشنگری می نامید نقد و حقیقت. در این مفهوم مقاله از کانت در مقابل فقهای قلابی، جادوگران، شعبده بازان و کسانی که مدعی دسترسی بلاواسطه یا حضوری به حقیقت از طریق «انوار باطنی» خودشان، بدون ارائه ادعاهاشان به پارلمان دمکراتیک توانایی های انسانی هستند جانبداری میکند. در جای دیگر شما روایت «فتوای پیامبرانه» خودتان - یک سری احکام، چرخشها، حذف کردنها و بازیها یا نحوه های سخنوری گوناگون - را به کار گرفته اید مانند این که قصد دفاع از حقانیت این کاراکترها را در عدم همراهی با قوانین کانت درباره رفتار منظم و متناسب با مبحث فلسفی را دارید، به نظر من مقاله عمیقاً دو جانبه است. از یک سو فاصله و حتی تضاد بین ساختارگشایی و مبحث نقد روشنگری را مستقر میکند. و از سوی دیگر میگوید که پروژه کانتی غیرقابل کنارگذاشتن است و این که با سرنوشت تفکر در عصر ما اجین شده است. و این که ما نمیتوانیم به سادگی با آن قطع رابطه کنیم، آنگونه که برخی از متفکران فرمدرن آرزو دارند - آیا مقاله شما را از مبنا اشتباه خوانده ام؟
دریدا - نه، نه، کاملاً درست خوانده اید. با هرچه که گفتید موافق هستم. مقاله بسیار بسیار چندجانبه ای است. من سعی کرده ام - همانطور که اغلب چنین میکنم - مطالب بسیار زیادی را بگویم و مطرح کنم. البته که من «طرفدار» روشنگری هستم و فکر میکنم که ما نباید به سادگی از آن بگذریم، پس مایلم که این سنت را زنده نگهدارم. اما در عین حال میدانم که فرمهای تاریخی مشخصی از روشنگری وجود دارد چیزهای مشخصی در این سنت که نیاز به انتقاد یا ساختارگشودن دارند. بنابراین بعضی مواقع تحت عنوان به اصطلاح روشنگری نو من ساختار روشنگری موجود را می گشایم و این عمل استراتژی بسیار پیچیده ای را لازم دارد والزاماً به نظرات متعددی باید اجازه صحبت کردن داد... نه منطق یگانه و نه کلام یگانه ای هست - بنابراین ساختارگشایی هرگز مسئولیت یک فرد یا مسئله نظرگاه غالب یگانه نیست، همواره در آن چندگانگی صداها و حرکات هست... و این را میتوانید بعنوان یک قاعده در نظر بگیرید که هرگاه ساختارگشایی تک صدایی باشد نادرست است و دیگر ساختارگشایی نیست. پس در این مقاله بخصوص، همانطور که به درستی چند لحظه پیش شما گفتید، نه تنها من اجازه داده ام که صداهای متعددی همزمان صحبت کنند؛ بلکه مسئله دقیقاً همان چندگانگی صداها و گوناگونی نواها درون همان سخن یا درواقع همان واژه یا هجا و غیره است. پس مسئله این است و این یکی از مسائل است.
اما عواقب سیاسی و ایدئولوژیکی روشنگری امروز همچنان اغلب با ما هستند - و بسیار نیازمند بازبینی شدن. پس روشنگری «نو» احتمالاً به مفهوم ساختارگشایی در فعالترین یا شدیدترین شکل خود خواهد بود و نه به شکل آنچه که با نامهای نقد، دوران روشنگری و از این قبیل به ما به ارث رسیده اند و همانطور که میدانید یادمان باشد که اینها چیزهای بسیار متفاوتی هستند.
نوریس - من تصور میکنم که در جستجوی نوعی معادله بین آنچه که در فلسفه مدرنیزم» می نامیم، مثلاً فلسفه کانتی، و لفظ مدرنیزم آنگونه که مصطلحاً در معماری و هنرهای بصری بکار رفته است هستم. احتمالاً شما بینشی را که معماران ساختارگشاگرا نسبت به مدرنیزم دارند معیار قیاس قرار میدهید- بینشی که فقط رد کردن یا جایگزین کردن ساده نیست، بلکه بینشی است انتقادی که بسوی ان فرم خاص از نقد مدرن جهتگیری کرده است...
دریدا - البته. به همین خاطر من مایل نیستم بگویم که ساختارگشایی مدرن یا فرامدرن است. همچنین متمایل نیستم که بگویم مدرن نیست یا ضد مدرن است. نمیخواهم بگویم آنچه که ساختارگشا است اگر چنین چیزی باشد، مشخصاً مدرن یا فرامدرن است. بنابراین باید در استفاده از این تعاریف دقت بسیار زیادی بکار گیریم.
1- از بیست و دو حرف () از الفبای یونانی که «کی یا که» خوانده میشود و برابر آن در انگلیسی است واژه کیاسما ناشی میشود که به معنای ضربدری رشته های اعصاب است. کیاسموس در سخن شناسی به معنای ساختارِ دستوری وارونة عبارت دوم در یک جملة دو عبارتی است، مانند: او رفت خانه و خانه رفت دوستش، و یا مانند: هر گلو خشک شده بود و درخشنده بود هر چشم.
برای آشنایی بیشتر به واژه نامه های-American Heritage College Dictionary Webster و کتابWhat is Deconstruction صفحه 46 پاراگراف دوم نگاه کنید.
2- Catachresis یعنی به کاربردن جابجا و یا نابجای واژه هایی که معانی بسیار نزدیک؛ ولی گوناگون با یک دیگر دارند، در جمله. برای آشنایی بیشتر به واژه نامه های Webster -American Heritage College Dictionary نگاه کنید.
Iraj,
Great job of traslating such great article.
thank you for the time you put on this article. The information is very informative and in depth.